بالاخره تونستم بیام بنویسم .
دلم پر میکشید برای نوشتن. این تاخیر خیلی زیاد بخاطر این بود که چندیییین روز اینترنت قطع بود و هیچ کاری نمیشد کرد. یه روزایی و یه لحظه هایی بود که باید ثبت میشد اما نشد متاسفانه . امروز دیگه هول هولکی اومدم که فقط بنویسم .
چند روز اخر سال اصلا حس و حال خوبی نداشتم . یه وضع ناراحتی بود که نگو . اما بالاخره با تلاش هام بهتر شدم . تشنه ی خوندن یه کتاب خیلی خوب بودم و هستم که هنوز به دستم نرسیده . رفتم سالنامه خریدم و چیزایی که باید بنویسم و تا حدودی نوشتم . نگرا نی هایی دارم اما ایمانم خیلی قوی تره . .
خیلی دوست داشتم حس و حال شروع سال 94 رو داشتم . خیلی خوشحال و پر از انرژی بودم و این بخاطر خوندن کتاب خیلی عالی (شفای زندگی) بود . امسال هم دلم میخواست اون حس و حال و داشتم کمی اونجوری شدم . مثل اون سال نه . ولی اونجوری هستم . خیلی بهتر از چند روز قبل هستم.
. انقدر ناراحت بودم که میگفتم یعنی میشه از این حال در بیام ؟ و الحق که یاد خدا آرامش بخش قلبهاست و با خدای نازم درد و دل کردم و سبک شدم . خدایا چقدر خوب که در قلبم هستی.
خدایم تو را عاشقانه صادقانه و خالصانه می پرستم.
کلاً نوشتن حال خوبی بهم میده . حالا در هر شرایطی که باشم وقتی از اون موضوع بنویسم و تکلیف مو روشن کنم . یعنی افکارمو روی کاغذ بیارم . حس و حالم عوض میشه . میفهمم کجا هستم و کجا میخوام برم . چی ندارم و دلم میخواد داشته باشم و بالاخره یه چاره ای براش پیدا میشه .
امسال که دیگه اخراشه ، خیلی سال خوبی نبود . بد هم نبود اما ... . اتفاق ها و خاطره های خوبی داره ولی در کل سالی بود که خیلی زود گذشت و کار خاصی نکردم .
فاجعه پلاسکو اتفاق خیلی بدش بود .
دیدن اسپرم های صفر و اون شب پر از گریه یادم نمیره .
حرف اون دکتر که نابودم کرد از یادم نمیره. خدایا برای هیچ کس نیار. خیلی حرف بدی بود یه روزی میرم به دکتره میگم که چه به روز من آورد . جزئ بدترین لحظه های زندگیم بود .
اما دکتر امید که گفت عمل خوب بوده رو هم یادم نمیره . که چقدررررر خوشحال شدم . چشمام برق زد . انگار بهم شوک داده باشن و دوباره قلبم بتپه . انقدر حالم خوب شد.
خواهرم و خرید چیزای خوب برای خونه اشون خوشحالم کرد .
دیدن دایی داریوش هم خوب بود . با اینکه جاش خوب نبود اما همین که دیدمش خیلی خوب بود .
امسال برادر شوهر ازدواج کرد و من جاری دار شدم . امسال محمد هم نامزد کرد که امیدوارم خوشبخت بشن .
دیگه اتفاق خاصی یادم نمیاد .
راستی امروز روز زن هستش . که به همه ی خانوما تبریک میگم . امسال دو روز ،روز زن داشتیم خیلی باحال بود . دیشب همسری برای منو مامان و سارا گل خرید خیلی کیف کردم .
رفتم برای خودم عیدی خریدم دوتا تابلو . اسم یکی از تابلوها (دخیل) خیلی دوسش دارم .یه ورق کووچوولو رو با با تیکه نخ نازک بهش وصل کردن که روش نوشته :
مهر و عشق.
خدایا
دخیل بستم آرزوهایم را به دستان پر از مهرت .کار تو حرف ندارد ،به تو توکل میکنم و ایمان دارم هم اکنون مراد دلم را می دهی ...
از متنش خیلی خوشم اومد و خریدمش 
امید هنوز نرفته ازمایش بده .
دیگه نمیدونم چه جوری ازش بخوام . اصلا هم نمیخوام ناراحت بشه .
موهامو هایلایت کردم و اصلاً و ابداً راضی نیستم . خیلی حیف شد که دوسشون ندارم و چیزی که میخواستم نشد . غصه خوردم . ..
امروز هم دارم کارای اخر و میکنم که فردا میخواییم بریم شمال . امیدوارم برای همه سال خیلی خوبی باشه . نوروز خوبی داشته باشن و برای همه ی سال شون پر انرژی و شاد باشن .
چقدر دوسش داشتم یه نی نی داشتم که براش کلی خرید میکردم و یه ساک پر از لباسای کوچولوش بر میداشتم . کاش یه نی نی بود که همش بوش میکردم و میبوسیدمش . موقع کار هی تو دست و پام میپیچید و ازم میخواست که بغلش کنم . (ای جانم) کی میای مامانی؟ میدونم وقتی تو بیای تازه زندگی ما میخواد شیرین تر و قشنگ تر و رنگی تر بشه . میدونم وقتی بیای بزر طلا میپاشی به روزامون . بیا مامان که خیلی منتظرتیم.
من عاشق دعای لحظه سال تحویل هستم .
مخصوصا جمله ی اخرش.
امیدوارم حال همه به بهترین حال تبدیل بشه.

برچسب:
نویسنده: یاسین کمالی