خرید بک لینک

فکر میکنم تاریخ یه جایی اشتباه کرده . این ماه باید ماه رمضان میبود . نمیدونم چرا انقدر دلم ماه رمضان میخواد . تا میخوام یه چیزی بخورم میگم روزه نیستم ؟ دلم لحظه های نزدیک اذان و میخواد دلم ربنای شجریان و اذان موذن زاده رو میخواد . دقیقا همونی که چاوشی هم میخونه .

دلم اون حال و هوا رو میخواد . کم هم نیست خیلی شدیده . چند وقت پیش  به همسری گفتم که این ماه باید ماه رمضان میبود و این شب هم شب قدر . دلم شب بیداری میخواست . شبی که تقدیر و میشه عوض کرد سرنوشت رو میشه تازه کرد. یه روزشو روزه گرفتم . و برای خودم زولبیا و بامیه هم خریدم .خجالت . دلم افطار و سحر میخواد دلم دعا و نیایش میخواد دلم شب قدر میخواد .

شاید چون این ماه هم, اون ماه خاص نبود . اما بازم تاخیر زیادی داشتم.

انگار دیگه صبرم از روی عشق نیست انگار دیگه مجبورم که صبور باشم . ولی دلم این صبوری رو نمیخواد . من میخوام با عشق م با لب خندون منتظر باشم نه اینطوری به هم ریخته با هر لحظه پر از خواهش . خدایا به تو سپرده ام اما چرا مدل صبوری کردنم اینطوری شده . ببخش قلب کوچک و نازکم را . ببخش بخاطر بهونه گیری های بچه گانه ام . دقیقا مثل بچه ای هستم که تو خیابون نشسته و خودشو به زمین میکوبه که شکلات میخوام  . من این مدلی نمیخوام باشم . من میخوام اونطوری که تو دوست داری صبور باشم . ببخش ببخش سحر کوچکت را .

_________________________________________________

این ماه که نامزدی بود همه چی خوب بود . لباسم عالی شده بود و همچنین آرایش مو و صورتم همه چی عالی بود . خانواده ی شوهر اومدن مهمونی خونمون و من از دستشون (برادرشوهرم و بعد جاری)به شدت ناراحت شدم بخاطر اینکه ما انقدر برای برادر شوهر احترام و ارزش میزاریم و اون , اون مدلی اومد خونه ی ما . اصلا و ابدا نپسندیدم . مادرشوهر یه ده روزی خونمون بود با اینکه خیلی جاها رفتیم و بدنبود اما خیلی از حرفامو بهش زدم دلم میخواست خیلی بیشتر بهش بگم اما خیلی ملایم و با سیاست بحث و عوض میکرد و اجازه صحبت نمیداد وگرنه هنوز حرف داشتم که براش بگم . دروغی که گفته بود رو بهش فهموندم که من راستش رو میدونم اما خیلی دلم میخواست بهش بگم چرا بهم دروغ گفتین ؟ اما اینو نگفتم . چون اگه بهش میگفتم خیلی خجالت میکشید و شاید راحت نبود خونمون اما چیزی نگفتم که راحت باشه . با این حال یه حرفایی رو بهش گفتم و کلا کمی سیاستم و رفتارم تغییر کرده بود . اصلا بد و خشک نبودم اما جانم فدا هم نبودم . از خودم که راضی بودم چشمک. خیلی مظلوم نمایی میکنه و منم یه جاهایی به روش می آوردم . انقد دلم میخواد از اینا بنویسم . ولی ارزش ندارن که بخوام بیش از این بگم .فکر من انقدر محدود نیست . فقط سعی کردم که رفتارهای غلط گذشته رو تکرار نکنم . همین

_____________________________________________

کلاس زبان میرم و راضی ام . با اینکه استاده زیادی از خودش تعریف میکنه و هر جلسه اونارو عنوان میکنه اما کلاس خیلی خوبیه و خوشحالم که این کلاس و میرم . لهجه استاد واطلاعاتش عالیه .

_______________________________________________

همسری تو فکر خرید چیزای الکی هستش بهش میگم که ما الان خیلی چیزهای واجب تری میخواییم اما مثل یه پسر بچه ی شیطون بامزه دلش میخواد که اونارو هم داشته باشه . وقتی حرف میزنه همش پر از ذوقه و از دور یه جوری به من نگاه میکنه و میخواد تایید رو از نگاه من بگیره (من عاشق این نگاهشم) اما من بهش نگاه نمیکنم چون نمیتونم بهش بگم باشه .

_____________________________________________

دوماه تا سال جدید مونده و من اخرای سال خیلی حس و حالم خوبه .

فکر میکنم سال 96 هم مثل سال 94  خیلی خوب خواهد بود قلب

 

 

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

صفحه بندی